نزدیکی های صبح بود که از خواب بیدار شدم همش فکرم مشغول بود دیگه خوابم نمی برد
فرید دیروز بعد ازظهر که به خونه اومد گفت فرزانه اومده شرکت و تسویه کرده گفت بهش گفتم بیاد سر کارش گفته نه همون مو قع که شما گفتید دیگه نیا من با برادرم صحبت کردم و یه کاری برام جور کرده
چرا فرزانه نپرسیده چرا دیروز می گید نیا اما امروز می گید بیا ؟!
دیروز فرید ساعت 7 اومد خونه و گفت 6 تا 7 کسی دفتر پیشش بوده و جلسه داشته یعنی زمانی که منشی اصلی دفتر نبوده
آخه اون عادت داره 6 می ره و در دفتر و می بنده چطور به فرید اجازه داده بعد از 6 دفتر باشه !
فرید می گفت وقتی دیده من جلسه دارم بی خیال شد و رفت
نکنه اون نفر فرزانه بوده ؟
دیشب فرید گفت برام غذا نذار فردا دفتر نیستم بیرون خیلی کار دارم اینا یعنی چی
نکنه همونی شد که فکر می کردم فرزانه شرکت نباشه بیرون که هستش می تونه جای دیگه، دفتری دیگه ای با هم ارتباط داشته باشند !
وای خدای من این فکر و خیالا اول صبحی چیه دوباره به جونم افتاده
دیشب که خوب بودم چرا همان موقع که فرید گفت، این فکرا نیومد که بتونم ازش بپرسم
حالا که فرید خوابه من چیکار می تونه بکنم !
تصمیم گرفتم صبح با خانم شرفی صحبت کنم سر شوخی و خنده ازش بپرسم که فرزانه چی شد ؟ کی اومد ؟ چی گفت ؟
اما تا ساعت 9 که اون بیاد دفتر من دیوونه می شم با این فکر و خیالا
دلم می خواست سر کار نرم وقتی 9 شد برم
اما چیکار می کردم فرید شک می کرد اگر دیر می خواستم برم بهار بیدار شده بود و دیگه نمی ذاشت برم سر کار
من گیرم ، گیر ه گیر
اما می دونم این آخرین شکه یعنی باید اینطوری بشه باید خانم شرفی بگه همون ساعت 4-5 که دفتر بوده فرزانه اومده
باید خانم شرفی حرف فرید و تایید کنه
نباید حرفی بزنه که معلوم شه فرید به من دروغ گفته
خدایا کمک کن چون اگر دروغ گفته باشه نمی دونم باید چیکار کنم من زندگیمو فرید و بهار و دوست دارم
من خودمو دوست دارم نمی خوام زندگی خوبی که دارم خراب شه نمی خوام فکر کنم که دیشب اون یک ساعتی که با فرید قدم می زدیم و اون دستم و گرفته بود پیش خودش فکر می کرده چه خوب تونستم فریبت بدم الان برام بهتر هم شد دیگه بهم گیر نمی دی منم کار خودمو می کنم !
دیگه نتونستم وجود فرزانه رو در کنار فرید تحمل کنم
اون روز هم که شرکت فرید رفتم خیلی به خودم می گفتم که هیچی نیست چرا بد بین شدی بی خیال شو
اما نتونستم صندلی فرید کنار فرزانه بود 8 ساعت از روز رو در کنار فرزانه مثال پر هیجان کاری خنده و شوخی
و از همه مهمتر می دونستم که فرید دوسش داره شاید این دوست داشتم یه دوست داشتن کارمند باشه اما بازم نمی تونستم که فرید با اون باشه
یه هفته به فرید مهلت دادم بهش هم گفتم که من این بد بینی رو همراه خودم دارم نمی تونم باهاش کنار بیام تنها تو می تونی به من کمک کنی با محبت کردن با اهمیت دادن به من
اما تو طول یه هفته بیشتر محبت که نکرد هیچ محبتش کمتر هم شده بود
حداقل تماس تلفنی که با من داشت اونم دیگه نداشت
تا قبل از این یه هفته لااقل روزی یه بار بعد از اینکه ناهارش رو می خورد زنگ می زد و بخاطر ناهار تشکر می کرد
هر وقت خونه می یومد دریغ از یه دست دادن و یه روبوسی
فقط سرش و تکون می داد که سلام
اما در مورد بهار این طور نبود
منم یه هفته تحمل کردم و فقط محبت کردم و هیچ نخواستم
پنج شنبه صبح وقتی می خواستم از خونه بیرون برم یه سری کار بانکی انجام بدم صدام کرد و گفت که کار بانکی اونم انجام بدم
منم بهش گفتم چرا به منشیت نمی گی مگه قرار نبوده هر کاری انجام بده
گفت آره راست می گی باشه
حتی یه تعارف هم نکر که برسونمت در صورتی که همیشه این کار و می کرد
دیگه نتونستم تحمل کنم
حسابی داد و بی داد کردم گفتم دیگه نمی تونم رفتاراتو تحمل کنم ازت خوسته بودم بهم کمک کنی که وضع بهتر بشه اما نکردی
دیگه یا کارمندت یا من
خودت گفته بودی نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره
خودت گفته بودی که تمام خواسته هات را برآورده می کنم
اینم یه خواسته ی من باید عملیش کنی
گفت غلط کردی
اولین باری بود که این کلمه رو از فرید می شنیدم خیلی بهم ریختم دلم می خواست دنیا رو سرم خراب شه آخه یه کارمند چقدر می تونه با ارزش باشه که آدم به زنش و به خواسته ی زنش ترجیحش بده
بهش پس من باید برم واسه طلاق اقدام کن تو هیچ وقت به من توهین نکرده بودی هیچ وقت خواسته ی منو زیر پا نذاشتی اما با این حرفات دیگه نمی تونه ادامه بدم
من از زندگی تو فقط محبت خواستم فقط احترام خواستم فقط دوست داشتن خواستم اگر وجود نداشته باشن نمی تونم زندگی کنم
حتی بهارم نمی خوام
بزور جلومو گرفت و آورد داخل خونه گفت دیوونه نشو من زندگیم دوست دارم اما فرزانه و اخراج نمی کنم
گفتم یعنی تو این دور و زمونه فقط یه کارمند خوب پیدا می شه اونم فرزانست
خیلی دیوونه شده بودم نمی دونم چی دمه دستم بود که محکم تو سرم کوبیدم
حالم اصلا خوب نبود خیلی بهم ریخته بودم وحشت زده بودم هراسون بودم می خواستم فرار کنم نمی خواستم این روزا رو تو زندگیم ببینم
مطمئئنم خود فرزانه منو چشم زد و این آتیشو تو زندگیم روشن کرد همون روزی که گفت وقتی بهار می گه مامان اصلا باورم نمی شه که شما مامانش باشید که برمی گردید و جوابشو می دید
آره من جوون مونده بودم من سرحال مونده بودم چون هیچ وقت مشکل حادی تو زندگیم نداشتم
چون محبت فرید و داشتم
گفتم یا فرزانه یا من
گفت باشه اما چند روز فرصت بده
گفتم اصلا همین حالا
گفت باشه می رم دفتر ازش می خوام نیاز باهاش حرف می زنم
گفتم نه می خوای چی بهش بگی جلوی من بگو
وقتی داشت با فرزائه صحبت می کرد زدم روی اسپسکر سریع بدون اینکه دستشو جلوی گوشی بگیره به فرزانه فهموند که من اونجا هستم
نمی دونم چرا بازم شک بازم بدبینی
بهر حال فرزانه رو اخراج کرد
بعدشم خیلی باهم حرف زدیم همون روز واسه ناهار کرج دعوت بودیم ازم خواست با اینکه حال خوبی نداشتم اما بریم
منم قبول کردم جمعه بعدا از ظهر که از اونجا بر می گشتیم وقتی فرید تو این چند ساعت حسابی محبت کرده بوده حسابی احساسش کرده بودم تصمیم گرفتم در مورد فرزانه تجدید نظر کنم که فرید هم تو کاراش مشکلی پیش نیاد بهشم گفتم اگر به من محبت می کردی اگر سر رفتار نمی کردی
من وقتی سرکار زنگ می زدم خندون بودی اما می یومدی خونه حال سلام کردن نداشتی می گی خسته بودی درست اما بیشتر اوقات منم خستم اما در مورد تو و بهار کوتاهی نمی کنم بهتون می رسم
اما تو فقط در مورد من خسته ی فقط در مورد من حال نداری اما به بهار محبت می کنی می رسی
همه ی اینا رو که گفتم قبول کرد که اشتباه کرده قبول کرد که نباید خستگی کاراشو خونه بیاره
بهش گفتم 8 ساعت از روز و با فرزانه بگو و بخند و هیجانات کاری و اما دو ساعت از وقتتو با منی اونو با اون رفتار و برخورد
منم نمی پذیرم اما الان که محبت می کنی آروم شدم
بهش گفتم که اگر بخوای به فرزانه زنگ می زنم که برگرده می گم فرید عصبانی بوده می خواسته دفتر و تحویل بده بخاطر بدهی های که خودت هم بی خبر نیستی عصبی بوده اما من راضیش کردم که دفتر و نگه داره شما هم برگرد سر کارت
هرچی با گوشی فرید زنگ زدم جواب نداد
با گوشی خودم چند بار تا عصر بهش زنگ زدم جواب نداد
Sms زدم بازم جواب نداد
امروز صبح هم فرید باهاش تماس گرفته بود بازم جواب نداد
به خانم شرفی منشی دفتر اصلی گفته بود که دیگه نمی خوام کار کنم فقط می یام تسویه کنم کی بیام ؟ فرید هم پیغام داده بود هر وقت که دوست داشتی می تونی بیای
این یعنی چی ؟!
ما با هم سفر رفته بودیم !
فرید چیزی از رفتار من بهش نگفته بود !
چرا موبایل منو جواب نداده !
باز مجهول ، بازم شک این شک کی می خواد دست از سر من برداره نمی دونم
این رفتار یعنی چی ؟ یعنی قهر ؟ آدم با کی قهر می کنه ؟ با کسی که دوستش بوده و ازش انتظار رفتاری و نداشته! حالا با فرید قهره مشکلش با من چیه ؟ ! اون که نمی دونه چه کسی باعث اخراجش شده !
پس چرا به من جواب نمی ده !!!!!!!!!!!!!!!!
دیروز به عاطفه گفتم که اگر زنی نسبت به شوهرش خیلی حساس باشه این یعنی چه مشکل داره یا طبیعیه
عاطفه که روانشناسی خونده بهم گفت یه کمش اشکال نداره اما زیادش بده البته اینو هم بگم حتما از شوهرش چیزی دیده یا شنیده که اینقدر بهش حساس شده
این یعنی چی یعنی من مشکلی ندارم – یعنی حساسیتم الکی نیست – درسته منم چیزی دیدم و شنیدم که به این روز افتادم چرا قبلا اینطور نشده بودم فرید با خیلی از دخترها و همکارا و کارمنداش ارتباط نزدیک داشت اما چرا راجع به اونا حساس نبودم
چرا فقط راجع به فرزانه حساس شدم L
خدایا این شک و از من دور کن
امروز مجبورم برای انجام کاری به دفتر فرید برم
خیلی حالم بده خیلی نگرانم
نرم اونجا یه رابطه ای یه حرفی یه چیزی ببینم دوباره شک وجودم و پر کنه دوباره بهم بریزم
نتونم جلوی خودمو بگیرم و عکس العملی به فرید نشون بدم
دوست ندارم اینطوری بشه
کاشکی می شد نرم
کاشکی اون اونجا نباشه
کاشکی اگر هم باشه حرفی و برخوردی پیش نیاد
خدا یا کمک کن
نمی دونم برم یا نه
نمی دونم چیکار کنم اگر نرم فرید ناراحت می شه
اگر برم ممکنه خودم بهم بریزم
وای خدا جونم کمک کن
خیلی خستم
از خودم و هر چی زن و دختر اطرافم بدم می یاد
بعضی وقت ها یه چیزایی پیش می یاد که یه عکس العمل هایی نشون می دم که در نهایت وقتی بهشون فکر می کنم می گم شاید من زیاده روی کردم
نه زیاده روی چیه اگر این کار و نمی کردم می گفتن فلانی چه ساده است هیچی حالیش نیست
4 شنبه بعد از ظهر فرید اومد شرکت دنبالم قرار بود با یکی از دوستاش که در واقع همسر منشی شرکتش هم هست به همراه همسرش به شهر نور بریم چون اونا اونجا ویلا داشتن
من و بهار و مامان خیلی خوشحال بودیم و سریع وسایل مورد نیاز و جمع کردیم و سوار ماشین شدیم فرید خیلی خوشحال بود از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید همیشه دوست داشت که با دوستاش به سفر بریم ولی جور نمی شد این دفعه که جور شده بود حسابی خوشحال بود
همه چیز از اولین کار استثنایی فرید شروع شد نزدیکه ویلای اونا که رسیدیم به محض دیدن شرینی فروشی رفت و یه جعبه شرینی خرید که دست خالی نریم در صورتی که قبل از این می گفت بی خیال این رسم و رسومات الکی و دست خالی می رفتیم یا اگرم چیزی می خرید اصرار من بود.
وارد حیاط ویلا که شدیم آقا احسان حسابی احوال پرسی کردن اما همسر ایشون که منشی آقا فرید باشند همونجا در ویلا وایستاده بود تا ما به اون نزدیک شدیم و احوال پرسی کردیم
بازم زیاد توجه نکردم بماند که موقع پذیرایی هم اول ایشون کیک قاچ شده که روی میز بود را برداشتند و اصلا تعارف نکردن
بازم گفتم بی خیال بچه ست یا تربیتش بیش از این نیست
با هم به ساحل رفتیم اصلا حرف نمی زد یا اگرم می زد پاسخ به سوالای من بود
به خونه که برگشتیم مامانش اینا اومدن من تازه از حمام اومده بودم دیدم تو آشپزخونست رفتم کنارش گفت شما آب تو چایی ها بریز منم قبول کردم کار ریختن چای که تموم شد رفت نشست منم مجبور شدم خودم چایی ها رو به مهموناش تعارف کنم
منی که هیچ صمصیمیتی از جانب اون حس نکرده بودم و مثلا مهمانش و همسر رئیسشم بودم
بهرحال بازم توجهی نکردم
به همراه خانواده اونا به ساحل رفتیم فرزانه پیشنهاد داد که با هم قدیم بزنیم منم قبول کردم اما اون جلوتر با برادرزادش راهی شد
منم دیدم اون رفت با همسر داداشش که اونم می خواست با ما بیاد قدم زدیم
فرزانه همینجور جلوجلو می رفت و با برادرزادش گفت و گو می کرد و اصلا نه انگار که من دارم پشت سرش می رم و حرفی هم با همسر داداشش که فقط 2 ساعته دارم می بینمش ندارم بازم به پای بچگی گذاشتم و شروع کردم با همسر داداشش گفت و گو کردن حرفای بیخود بچه کجایید و چیکار می کنید و این چیزا
موقع رفتن من و بهار جلوتر از بقیه راه افتادیم فرید و فرزانه کمی بعد از ما بلند شدن و فرید به من نگاه کرد و دمپایی کهنه ای که اونجا افتاده بود و نشون داد و به شوخی گفت این مال شماست و فرزانه بلند بلند بخند
خیلی عصبانی شدم
فرید همیشه گفته بود که می خواد یه دوست دختر داشته باشه یه کسی که باهاش راحت باشه و من همیشه این حرف و شوخی فرض کرده بودم نکنه اون دوست فرزانه باشه که اینقدر باهاش صمیمی شده !
این موقع بود که کمی بیشتر به روابط و فرید و فرزانه خیره شدم
شب همگی ورق بازی می کردیم من و فرید – احسان و فرزانه
چند بار تو بازی پیش اومد که فرید به پای فرزانه به شوخی دست زد
بعد از چند دقیقه ای برای کمک به بهار که می خواست لباساشو عوض کنه به اتاق رفتم همین موقع بود که ظرف میوه رو آورده بودن و همگی مشغول بودن من داشتم میوه برمی داشتم که فرید رو به فرزانه گفت که تو هم بخور چرا نمی خوری که فرزانه بشقاب پر از میوه رو که کنارش گذاشته بود نشونش داد
این در حالی بود که بهار با بشقاب خالی جفت فرید نشسته بود .
خیلی تحمل کردم تا زمانی که بازی به نفع اونا تمام شد
هیچ وقت سابقه نداشت من و فرید با کسی بازی کرده باشیم و نبریم
فرید موقع بازی اصلا حواسش نبود حتی یادش می رفت که چه ورقی بازی شده در صورتی که همیشه خیلی هم سخت گیر بازی می کرد
بازی که تموم شد به اتاق رفتم اما فرید و احسان و فرزانه و بهار هنوز نشسته بودن بهارم بعد از چند دقیقه ای اومد خوابید
تو خواب و بیداری بودم که شنیدم آقا احسان رفت دستشویی بیشتر گوشامو تیز کردم که ببینم فرید چی به فرزانه می گه
فرید از فرزانه سوالی رو کرد که همیشه از من می پرسید "بد که نمی گذر ه "
خیلی دیگه عصبانی شدم حتی نشنیدم که اون چی جواب داد وقتی فرزانه و احسان هم رفتن
رفتم پیش فرید و بهش گفتم که بدبینم به این رابطه و کاراشو گفتم اما جان بهار و قسم خورد که هیچ مسئله ای نیست
اما من باور ندارم ...
خیلی بهم سخت گذشت وقتی که سکوت روز بعد فرید هنگام برگشت به تهران رو هم دیدم بیشتر بهم ریختم
صبح قبل از حرکت هم وقتی که فرزانه تو ساحل جلوتر از همه ی ما قدم می زد بهش گفتم چرا تنها تنها می ری
یهو بی مقدمه گفت یاد فیلم الی افتادم
فیلمی که فرید چند شب پیش که به خونه اومد بی مقدمه راجع بهش تعریف کرد.
اینا یعنی چه من بدل و حساس شدم و یا واقعا یه چیزایی هست !
درسته همه ی این حرف ها خیلی کوچیک و پیش پا افتادست اما وقتی کنار هم می ذارمشون حالم بد می شه L
هوممممممممممممممممممممممممممممممممم چه هوایی چه بویی
بوی شرجی می یاد بوی خاک
اما خاکی که روش کمی آب ریخته شده باشه
البته آبِ آب که نه منظورم اینه که خاک کمی تر شده باشه
اونم با قطرات شبنم یا همون شرجی خودمون
صبح که داشتم توی خیابون اسفندیار قدم می زدم تا به محل کارم برسم
بوی ماهشهر می یو مد
بوی شرجی و نم
این آقای خدماتی رستوران شمعدانی عادت داره هر روز صبح روبروی رستورات و گل و درختچه های اونجا رو آب پاشی کنه
با وجود گرد و غباری هم که این روزا توی هواست و به همین علت هم همه ی ادارات دولتی و دانشگاه ها تعطیل شده به جز ما شرکت خصوصی ها
آهان چی داشتم می گفتم
آره این آقاهه همیشه آب پاشی می کنه اما امروز چون گرد و غبار تو هواست بوی خوبی می یاد بوی شرجی
بوی روزای دانشگاه همون روزایی که صبح زود به سمت ماهشهر صنعتی می یومدن
از سر خیابون دانشگاه تا خود دانشگاه انگار همه ی شمشادا را آب پاشی کرده بودن بوی نم حسابی به مشام می رسید
امروز صبح هم از اسفندیار که می گذشتم مخصوصا جلوی رستوران شمعدانی چشمامو بستم و فقط بو کشیدم بوی روزای دانشگاه می یومد همون روزایی که با حس خوبی از خونه بیرون می زدم و به سمت دانشگاه می رفتم
نه این ساختمان جدیدی که ساختن اونم توی بیابون
اون ساختمان خوشکل و باحال با اون آلاچیق زیبا که وقتی کلاس تموم می شد با دوستان اونجا جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم
و به محض اینکه می دیدیم استاد داره می یاد می دویدیم به طرف کلاس که مبادا دیر برسیم
آخه یکی از استادا که آخرش بود وقتی می رفت توی کلاس 2 یا 3 تا صندلی می ذاشت پشت در که کسی دیگه نتونه بیاد تو
تا از خارجه برگشته بود خیلی کلاس می ذاشت واسه خودش و درس دادنش
اگر پروژه تحویل نمی دادی یه تو سری مهمومنت می کرد براشم فرقی نمی کرد که خانمی یا آقا
از همه زیباتر و خاطره انگیز تر نگاه های دزدانه ای بود که به داخل کلاس می شد
شاید اون روز ها اصلا توجهی بهش نداشتم و زیاد بود و نبودش برام مهم نبود
اما الان بعد از سال ها به یاد اون روز ها که می یفتم دلم می خواد بدونم کجاست چیکار می کنه
ازدواج کرده بچه داره
چی داره پسر یا دختر چند سالشه
شبیه خودشه یا مامانش :)
روز های خوبی بود روز های دانشگاه و کلاس و ماهشهر ...
روز تولدم

بازم یک سال بزرگ تر که چه عزض کنم پیر تر شدم :)
دیگه واقعا دارم پیر می شم
کم حوصله
فراموش کار
حواس پرت و ...
اما همیشه یه چیزایی هست که آدما رو مخصوصا منو سرحال نگه داره
یک روزنه هایی از امید و دوست داشتن
یک چیزایی که دست نیافتنی باشن و آدم و بازم می گم مخصوصا من به امید همین چزای دست نیافتنی دوست دارم پیش برم و ادامه بدم :)
خیلی خوشحالم امسال بعد از سالها
فرید کاری و که باید می کرد کرد
یعنی تولدم و فراموش نکرد
کادو خرید و حسابی تبریک گفت :)
خیلی خوشحالم
ممنونم از نظرخواهی هاتون
در مورد خواهرم مدت هاست که دیگه نگران نیستم
همه چیز درست شده البته همش به لطف خداوند و دعاهای شما بوده
خدایا شکرت
:)
مدت هاست که ننوشتم
نمی دونم چرا اما انگار چیزی یا کسی منو به نوشتن وادار نکرده
البته یک دلیل دیگشم می تونه درگیری ها و گرفتاریهایی باشه که تو این مدت در حال دست و پنجه نرم کردن با اونها بودم
بلاخره الان به وضعیت آرام تری دست پیدا کردم البته آرام که چه عرض کنم
حالا درگیر مشکل بزرگتری هستم که دیگه واقعا از دست من کاری بر نمی یاد که خودم را با حل کردنش مشغول کنم مشکلی که فقط از دست خدا بر می یاد و بس
خیلی گریه کردم داد زدم بعضی وقت ها هم بد و بیراه گفتم که آخه چرا اصلا مرضی به این شکل و شمایل وجود داره
برای چیه
خوب میخوای بندتو ببری خوب ببر
دیگه چرا اینقدر خودشو اطرافیانشو زجر می دی و ذره ذره می بریش
چرا بیماری به اسم سرطان وجود داره
چرا بعضی ها دچار سرطان می شن
نمی دونم واقعا چرا
اصلا نمی فهمم
بعضی وقت ها اینقدر به این مسئله فکر می کنم که می خوام دق کنم
همه ی این افکار از روزی شروع شد که یکی از دوستانم و خیلی ناراحت و درهم دیدم
اون می گفت که یکی از افراد فامیلشون که سرطان داشته و شیمی درمانی هم دیگه افاقه نکرده خیلی دوست داشته یه سفر همراه خانوادش بره شمال
درست همین چند روز پیش که باران شدیدی می یومده اون ها به شمال رفتن همه چیز ظاهرا خوب بود اما چند ساعت بعد از رسیدنشون به چالوس وقتی که توی خانه نشسته بودن و طبیعت زیبا ی بیروی پنجره رو تماشا می کرده تمام کرده .
به همین راحتی و سادگی
این احساس بدم وقتی بیتشتر شد که مامانم با گریه تماس گرفت و گفت توموری که از گلوی خواهرم خارج کردن خیلی وحشتناکه و حسابی ترسیده بود و دکترش هم شک داره که این تومور خوش خیم باشه
واقعا دارم دیوونه می شم
من خواهرم و خیلی دوست دارم خیلی زیاد
شاید همه همینطور باشن اما من فکر می کنم هیچ کس به اندازه ی من خواهرشو دوست نداشته باشه
من اصلا تحمل ندارم اون درد بکشه چه برسه که زبونم لال ...
خدایا می خوای چیکار کنی
خدایا اینقدر منو اذیت نکن
اگر خطایی کردم به بزرگواری خودت ببخش اما اینقدر زجرم نده
خدایا خدایا خدایا
صبح زود با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم
شب قبل خیلی دیر خوابیده بودیم چون مشغول غذا درست کردن برای روز سیزده بدر بودیم
ژیلا بود زنگ زده بود ما رو بیدار کنه او گفت چند تا از فامیلا شونم با ما به سیزده بدر می یان خیلی خوشحال شدم چون هرچه جمعیت بیشتر می شد بیشتر خوش می گذشت
وقتی سوار ماشین شدیم نفس عمیقی کشیدم هوا کاملا تمییز بود فکر کنم این روزها ریه هام تعجب می کردن
خورشید خانم یواشکی از زیر ابرها سرک کشیده بود هوا نه آفتابی بود نه ابری
توی ماشین هر کسی یه چیزی می گفت اما من انگار دهنمو بسته بودن اصلا حوصله حرف زدن نداشتم فقط دوست داشتم طبیعت و نگاه کنم
بقیه متوجه شده بودن و همش می پرسیدن که چیزی شده حالت خوبه
بلاخره به جاییکه از روز قبل انتخاب کرده بودیم رسیدیم صدای رودخونه اون جا را دیدنی تر و دلنواز تر کرده بود
بعضی ها رفته بودن کنار رودخونه و پاهاشونو تو آب زده بودن بچه ها هم لباسا رو در آورده بودن رفته بودن تو آب
دخترک منم با قایق بادیش کنار رودخونه بازی می کرد.
بعد از چند دقیقه ای پسر عمه های شیطونش قایقو ازش گرفتن
وقتی برای آشتی دادن اونها به کنار رودخونه رفتم تصمیم گرفتم همراه اونا سوار قایق بشم
منو و دخترم و پسر عمه های شیطونش سوار شدیم
جریان آب خیلی آروم بود و عمق رودخونه هم زیاد نبود اما یک دفعه آن دو پسر شیطون از قایق پریدن تو آب من و دخترم که سمت دیگه قایق بودیم پرت شدیم توی آب
خیلی وحشتتاک بود جریان آب شدید تر شده بود آب قایق رو برده بود جلوتر، همینطور دختر منو ، من که حسابی وحشت کرده بودم به دنبال اون مدام توی آب پرت می شدم جریان آب خیلی شدید شده بود و اجازه نمی داد که تعادل داشته باشم و بتونم بایستم چون اگر موفق شده بودم که بایستادم ارتفاع آب به بالای زانو هم نمی رسید .
پدر بزرگ دو قلوهای شیطون که از قبل همه چیز رو پیش بینی کرده بود کمی جلوتر از ما کنار رودخانه آماده نشسته بود که با دیدن این صحنه پرید توی آب و دختر منو که حسابی ترسیده بود از آب گرفت . من هم بلاخره تونستم با تکیه به سنگی خودم و نگه دارم. حسابی ترسیده بودم . همش می گفتم اگر بهارو آب برده بود من باید چیکار می کردم و خیلی ناراحت بودم و به شدت گریه می کردم.
خدا خیلی منو دوست داره که نگذاشت این اتفاق برام بیفته .
وقتی از آب بیرون اومدیم و کمی از ترسم کاسته شد متوجه شدم که یکی از آشنایان که از دور شاهد ماجرا بوده کل اون اتفاق را فیلمبرداری کرده اون از دور فکر می کرده ما مشغول آب بازی هستیم و متوجه اتفاق خاصی نشده بود. با دیدن فیلم متوجه شدم که کل اون اتفاق حتی 1 دقیقه هم طول نکشیده بود اما می تونست یک عمر زندگی منو با پشیمانی و غم و اندوه همراه کنه .
خدایا شکرت
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردیم نرود از یادت
امیدوارم سال جدید، سرشار سرشار سرشار از همه خوبی ها برای شما یاران و دوستان قدیمی همراه با هم و خانواده های محترمتان باشد.

ارادتمند نینا

